YeBigharar free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
لحظاتی بعد او از دختر خواست که چشمانش را بسته و به درون انباری کنار من رفت و هدیه ها را آورد ، انباری پیر دیشب به من می گفت که فردا خبرهایی خواهد بود و خواهی دید صحنه هایی را که من نیز ندیده ام و ...
دیگر ندانستم چه گفت و خواب مرا فرا گرفت ، چه زیبا صحنه هایی است و من چه مشتاق به دیدن آنهایم ، نمی دانستم انسان های جوان هم تا این اندازه احساسی باشند ، همیشه او را مغرور می دیدم ، ولی حال از خود بی خود است ..
و من نیز شادان آنان را تاب می دادم تا لذت برند از لحظاتشان ..
اندکی نگذشت تا دست تقدیر لحظه ای ما را گرفت ، گویی همچون طاغیان دوران ما را قصد شلاق زدن بود و تو آرام نگاه می کردی و هیچ نمی گفتی ، می دانم ..
این دعوت من بود که تو را به اینجا کشاند .. دستانت را به من بسپار ، تمام می شود ، تنها این را از من شنیدی و پایان گرفت ، پایان هر آنچه را انتظار داشتیم .. و این بار از نو شروع کردیم و تا آنجا رسیدیم که در خانه مان تابی را برای عاشقانه ها پذیرفیتم و او را هم مرحم کردیم .. و حال می خواهد گوید هر آنچه را دلتنگ است .. می دانم این روزها انتظار سختی را می کشد . پس به او خواهم گوش داد ..و این است اتاق من به رنگ شب .. آری ، نه من شاید همانند من بیشمار باشند ، آنانی که خود را در تاریکی اتاقشان گم کرده اند و شاید هم کسانی باشند که اتاقی نداشته باشند ..
اما منی که خودم را نمی دانم چگونه می توانم دیگران را بینم ؟
می خواهم اینگونه ادامه دهم که زندگی در جریان است ، چه ما خواهیم و چه نخواهیم و می گذرد روز ها و نقاشی می کند خاطراتمان را آنگونه که رقم می خورد .. چه خوشمان آید و چه نه .
باید ادامه داد و دانست همه ما نویسنده ای از یک قسمت داستان بزرگ زندگی هستیم ، آری همه می نویسند .. پس بگذار من هم خوب نویسم ، آنگونه که لایق این داستان زیباست ..
برای هر کس که دلبستگی ایی دارد ، تا همیشه جاودان است ..
زیبایی ها یکی پس از دیگری می آید و می رود ، اما گاهی در این فکر فرو می روم که زیباترین لحظه زندگی من کجاست ؟
و من دل به آینده بسته ام ..
شاید زیباترین لحظه زندگی همین لحظه است که می گذرد .. همین لحظه که ما آسوده در کنار هم ایم ..
هیچ کس نمی تواند بداند ، جز خود ما ...

ماه به خود می بالید و هر جا را هر چقدر می خواست به حال خود سیاه می گذاشت ..
هر چه به او می گفتند ؛ تنها نگاه سردی پاسخش بود که می شد فهمید که او مغرور است ..
کم کم همه از کنارش می رفتند و او بی توجه بود ، کار به جایی رسید که خودش هم فراموش کرد برکه زیر پایش را روشن کند تا خود را در آن نگاه کند و به یاد آورد ماه است .. آری ماه بودنش را هنگامی فراموش کرد که دیگران او را ماه نخواندند .
و تو آمدی ، آنجایی که هیچ کس امیدی نداشت که بتواند در دل یک شب حتی سایه خود را بیند ؛ چه رسد به سایه کسی که در کنارش قدم می زد ..
شاید نام تو ماه نبود ، اما همه تو را ماه نامیدند ..
و می دانم تو با وفا تر از ماهی برای من ..
-------------------------------
کسی که در کنارش قدم می زد = معشوقش
خزان گذشت و هنوز هستیم ، می دانم در آخرین لحظاتش چه در گوش باد زمستان زمزمه می کرد ..
آرام می گفت روزی می آید که من می آیم و می روم و شاید دگر از او خبری نباشد ؛ درست می گوید ..
خواهد آمد آن روزی که خزان هست و مایی نیست ..
پس تا خزان نباشد زندگی باید کرد ..
بهتر می نگرم و روزنه ای گرم و پر نور می بینم ، کاش می توانستم برایتان قدری از بزرگیش گویم ..
نزدیک می شود ؛ نزدیک و نزدیک تر ..
و من همچنان ساکت و آرام .. شاید دیگر سرد نیستند ، لبانم که هزاران بار نام تو را بر روی قلبم می نویسند ..
و چه زیبا و بی دغه دغه می آیی .. آرام تر موج روشن دریا و سریع تر از تپیدن قلب من .. می دانم که نزدیک هستی ، نزدیک تر از بهار ، و تو بهاری بی وصف هستی در خزان دل من ..
آری ، بهار من در راه است ، نزدیک تر از بهار همگان ..

انگار از آن زمان که مه نشسته بر روی شیشه را پاک کردم ، نور اتاق کمتر شد ..
برای نگه داشتن خودم از سرما هر کاری می کردم ، چیزی نبود خودم رو گرم کنم ، بهترین راه این بود ..
پنکه را روشن می کردم و چند دقیقه ای تحمل می کردم تا بدنم کمی سردتر شود و وقتی خاموشش می کردم ، کمی گرم تر می شدم ..
می دانستم اگر می خواستم اینگونه ادامه بدم ، زیاد طاقت نمی آوردم .. ناچارا خودم را در آغوش می گرفتم تا از شدت سرما کم شود .. صدای خنده های مردی از بین باد نزدیک می شد .
مردی وحشت زده که گویی سرما تنش را آتش می کشاند ، حس مدهوشی داشتم و شاید تا مرز بی جانی می رفتم و بر می گشتم .. آری بر می گشتم
آنجایی که چشمانم را بار دیگر باز می کردم و به عکست خیره می ماندم .. من تنها نبودم .
نمی تونستم عکست را از خود جدا کنم .. خواسته یا ناخواسته .
به دستان یخ زده ام چسبیده بود و من تنها نماندم تا آن لحظه ای که باز به من ملحق شدی و از نو بر من تابیدی .
آن شب ، شب سرما بود ، که به نام من و تو رقم خورد .
این دنیایی که من آنرا می بینم ..
زیبا و رویایی ، برای هر مردی .. اما نمی خواهم از آن گویم
اینجا جای هیچ یک نیست ؛ نه مرد و نه زن
تنها برای من و توست ..
می دانی ، من دنیا را در چشمان تو می بینم و زنده می شوم
آن زمانی که نیازمند نامیده می شوم ..
آنجایی که دستانم ، دستانی را می خواهد به مهربانی دستان تو ..
لحظه ای که محکوم می شوم از درون ، برای ندیدن تو ..
چه کسی است که آرام می کند مرا ؟
می دانم پاسخش را ..